لعنت به این روزا!

و فیس بوک خلق شد تا وبلاگ ها تخته شود،نوشته ها قیچی شوند و هیچ کس نفهمد که وبلاگ نویسی چه مزه ای داشت.مزه ی رفتن زیر کرسی که نشد برم،مزه ی همه ی چیزای کهنه ای که تا نو اومد به بازار به کناری رفتند.الان شدیدا با فیس بوک درگیر شدم،از یه طرف خمار بودنش خیلی درد داره و از یه طرفم.....!
به قول یه بنده خدای از خدا بیخبری: لایک کن،کامنت بذار ولی دیگه جوگیر نشو خواهشا!

دسترسی مقدور شد!

سلام؛ هوس کردم بعد از یه سال و اندی بیام این خونه ی قدیمی عنکبوت بسته و از دسترس خارج شده ی دوس داشتنیمو گرد گیری کنم و یکم بنویسم.برا دلم برا روحم برا خالی شدن اصلن برا هرچی که شد فقط یه بهونه باشه.به اندازه تمام این مدتی که نبودم حرف مونده رو دلم،چه اتفاقا که نیفتاد و چه کارا که نکردم! خلاصه اینکه نمیدونم اومدم که بمونم،بنویسم...در دسترس باشم یا نه،خدا داند و بس!